دل نوشته

نام و نام خانوادگی شهید: یوسفعلی جولایی
نام روستا: تلارم
تاریخ ولادت: 1344
تاریخ شهادت: 1364/4/24
محل شهادت: اشنویه


شب سخت و طاقت فرسایی بود. نمی دانم به یاد داری یا نه! تا دیر وقت نشستن و از گوشه و کنار حرف زدن، انگار کسی به من الهام کرده بود که آخرین شب و آخرین دیدار با خواهرت است. اضطراب عجیبی داشتم. صبح زود برخاسته و بعداز نماز و دعا، صبحانه خورده و روانه پاسگاه منطقه شدیم. حال عجیبی داشتم. آن روز بیستم اردیبهشت ماه 63 بود. باید راهی مدرسه می شدم ولی دلم طاقت نیاورد. همگام و همراه شما شدم . از خانه تا پاسگاه محل، تقریبا هفت کیلومتر جاده خاکی و گلی بود. قدم زنان در طی تمام راه حرف زدیم. خیال می کنم همین امروز بود وقتی به پاسگاه رسیدیم از بیشتر روستاها، سربازهای اعزامی آمده بودند. یک فضای خاص و معنوی بود. حالم دگرگون شد. از همان روز احساس کردم که دیگر شما را نمی بینم و دیگر برنمی گردی. پشت سر ما، مادرم طاقت نیاورد و با تنها ماشین آن زمان که نیسان بود، همراه محلی ها آمد. نمی دانم چرا مادر نتوانست طاقت بیاورد. شاید هم بخاطر اینکه پسر نداشت حال عجیب داشت، تو را غرق بوسه کرد. شاید او هم احساس مرا داشت و فهمیده بود که آخرین دیدارش است. واقعا هم همین شد... شهید بزرگوار و عزیز، هروقت دلم گرفت، نامه هایت را می خوانم و سفارش هایت را آوازه ی جانم هدیه می کنم. همیشه به یاد آن جمله همیشگی ات که در همه جا و حتی نامه هایت می نوشتی،که "همیشه در قلب منی". واقعا شما همیشه در قلب ما هستی.
شهید بهتر ازجانم،تا جان در بدن دارم نه تنها کلام شما، بلکه کلام و پیام تمام شهیدان عزیز و امام راحلمان را ،تا بتوانم ،سعی می کنم عمل نمایم و آن را به گوش جان تمامی مردم و زنان و دختران یادآوری کنم. شهید عزیز، خیلی وقت است می خواهم با شما صحبت کنم اما زمان اجازه نمی دهد. در صورتی که همیشه به یادت هستم و هر روز با نگاه به تصویرت سلام و احوال پرسی کرده و به یاد حرف های زیبا و دل نشین شما می افتم... به امید آن روز که بتوانیم احیا کننده خون شهدا باشیم...


تهیه کننده: فاطمه وندادی
نام مدرسه: فاطمیه پهندر
پایه تحصیلی: معاون آموزشی
ستاد هجدهمین یادواره 148 شهید منطقه دودانگه، مرداد 1392 - کمیته فرهنگی

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید یداله صادقی پرکوهی (روستای پرکوه): من با فرزند زهرا(س) خمینی کبیر پیمان بسته ام که تا آخرین نفسهایی که در سینه ام دارم با دشمن اسلام به مبارزه بپردازم تا خدای خویش را خشنود و راضی نگه دارم.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط