شهید رضا روحی پرکوهی

محل تولد: روستای پرکوه

تاریخ تولد: 1342

تاریخ شهادت: 1362/10/18

شهید رضا روحی در سال 1342 در روستای پرکوه از منطقه دودانگه شهرستان ساری در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود شهید رضا روحی از ابتدای کودکی با سختی و معیشت و محرومیت های اجتماعی آشنا بود او در سن هفت سالگی در مدرسه روستای پرکوه مشغول تحصیل و دوران ابتدایی را در همین روستا و دوران راهنمایی را در مدرسه طبری ساری و دوران دبیرستان را در تهران و در رشته ریاضی با اخذ مدرک دیپلم با معدل عالی به اتمام رساند شهید بعد از اخذ دیپلم با عشق و علاقه خود را اماده به خدمت مقدس سربازی نمودند و در لشگر 23 ویژه مخصوص جزء کلا ه سبزهای ارتش جمهوری اسلامی ایران مشغول انجام وظیفه شد تا اینکه بعد از 5 ماه خدمت عازم منطقه پیرانشهر ساعت 30/8 شب مورخه 18/10/62 با اصابت تیر بطرف پای چپ و تیر دوم به قلب مطهر این بزرگوار جان خود را فدای اسلام و قرآن نمود.
فرازی از وصیت نامه شهید رضا روحی :
خدمت پدر و مادر عزیز و خوبم : امروز که دست اجانب انقلاب ما را تهدید میکند من هم مثل هر جوانی از جوانهای این مملکت برای حفاظت از میهن عزیزم به نقاط آشفته این مرز بوم عازم هستم تا دین خود را به اسلام، امام و میهن و مکتبم اداء کنم. خود شما مشوق من بودید پس یک وقت مسئله ای پیش نیاید که موجب نگرانی شود پدرم مرد است و تحمل خودش را دارد سخن من به مادرم است که سعی بر صبر و شکیبایی خود کند و افتخار نماید که جوانی داشته است که از این مرز و بوم دفاع کند و هیچ وقت اشکی بر من نریزد.

تقویم دفاع مقدس
  • 1359/2/5: شكست حمله نظامی آمریكا به ایران در طبس در اثر طوفان شن
تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید سید موسی میرصادقی (روستای سنگده): ما تا آخرین قطره خونمان و تا آنجائیکه نفس می کشیم از وفاداری به اماممان دست برنمیداریم.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط