شهید سید حسن فتاحی

محل تولد: روستای جورجاده

تاریخ تولد: 1343

تاریخ شهادت: 1364/11/22

شهید سید حسن فتاحی در خانواده ای متدین در روستای جورجاده بدنیا آمد. دوران طفولیت او همراه با رنج و بیماری بود و در همان کودکی علاقه به فراگیری قرآن داشت و دوران تحصیل راهنمایی او با قیام ملت شریف ایران مصادف گشت. دوران دبیرستان چون علاقه زیادی به روحانیت داشت به شهر قم هجرت کرد و در سال 62 برای بار دوم به جبهه اعزام شد و در شلمچه از ناحیه پا و سینه و کمر مجروح گردید و بعد از سلامتی جزئی دوباره عازم جبهه شده در اکثر عملیاتها شرکت داشته و نهایتا در عملیات والفجر 8 بدرجه رفیع شهادت نائل آمد.
وصیت نامه شهید:
از مؤمنین مردانی هستند که صداقت داشتند به آنچه که عهد بستند با خدای خودشان وفا کردند. بارالها من گناهکار و معصیت کار لایق آن نبودم که اینهمه مورد لطف و مرحمت خودت و مورد اینهمه نعمات فراوان ظاهری و باطنی معنوی قرار گیرم. اسلام عزیز ما نیاز به مجاهدت و ایثارگری بیشماری دارد. مانند پیامبر اسلام و ائمه اطهار که فرزند ، جان و مال را فدای دین مقدس اسلام نمودند و این اعمال انسان است شخصیت واقعی انسان را معرفی میکند. خداواند از اینکه ما را به انقلاب وفادار قرار داد سپاسگذارم. مادرجان صبر و استقامت را پیشه راه خود ساز پیامم این است : که باید دین اسلام را یاری نمود. وصیتم به دوستان سپاهی، دانشگاهی، کشاورز، بازاری، و کارمند این است که با دین مقدس اسلام آشنا و از خدا بخواهید که توفیق عمل به وظیفه که خیلی مهم است را به ما عنایت بفرماید.

تقویم دفاع مقدس
  • 1362/7/27: عملیات والفجر4 - شمال مریوان و منطقه عمومی پنجوین در دره شیلر داخل خاك عراق
تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید سید محمد رضائی (روستای سنگده): با آگاهی و شناخت و یقین می روم به سوی جنگ و جهاد و به سوی خدا و به سوی شهادت و بالاخره به سوی سعادت ابدی
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط