شهید مجید جعفری

محل تولد: روستای میانا

تاریخ تولد: 1342

تاریخ شهادت: 1363/12/22

شهید مجید جعفری دومین فرزند خانواده در سال 1342 در روستای میانا چشم به جهان گشود در سن هفت سالگی در زادگاهش شروع به تحصیل نمود و اندکی بعد به همراه خانواده اش به سمنان عزیمت و در آنجا به تحصیل مشغول شد دوران دبیرستان او همزمان با اوج مبارزات مردم مسلمان علیه طاغوت بود بصورت فعال همراه برادر بزرگترش ( شهید رشید جعفری ) در تظاهرات و راهپیمایی شرکت می کرد در سال 1361 با اخذ دیپلم راهی دانشگاه شد اما روح بلند مجید در دانشگاه امام حسین (ع) سیر میکرد و به همین دلیل به بسیج دانشگاه پیوست و با شهادت برادرش رشید فکر رفتن به جبهه را در سر می پروراند تا اینکه در پانزدهم فروردین 1363 موفق به حضور در جبهه جنوب می شود و در همان سال پس از بازگشت از جبهه جهت تحصیل علوم قرآنی راهی قم می شود ولی شوق لقای حق تعالی او را مجددا به جبهه می کشاند و سرانجام با حضور درعملیات بدر در تاریخ 22/12/63 مرغ روحش بسوی برادر شهیدش رشید پرکشید و به او پیوست . « روحش شاد»
فراز از وصیت نامه شهید مجید جعفری :
... امت حزب الله با پیروی از ولایت فقیه دین خود را نسبت به خون شهدا ادا نمایند به صورت گسترده و همیشگی در صحنه حضور داشته باشید و با ابراز تنفر و انزجار از ابرقدرتها و ایادی آنها آنان را از صحنه گیتی محو نمائید دشمنانتان را که هر روز در لباس و نقشی در می آیند از دوستان خود بشناسید با کافران و دشمنان خدا جهاد کنید تا فتنه و فساد را از روی زمین بر چیده شود البته در راه جهاد با سختیها و مشکلات روبرو خواهید شد و خدا شما را در بوته آزمایش قرار خواهد داد اگر به خدا توکل کنید از این آزمایش سربلند بدر می آئید و در جهاد با کافران محال است کسی بر شما غالب و مسلط شود دفاع از کشور و مبارزه با کافران را سر لوحه امورتان قرار دهید و ...

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید مرادعلی اعلایی: خدای من شاهد است که نه برای گرفتن انتقام و نه برای اینکه شهید بشوم و به بهشت بروم، تنها هدفم از این کار احیای دینم و تداوم انقلابم می باشد.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط