شهید قنبرعلی ذلیکانی

محل تولد: روستای استخرسر


تاریخ شهادت: 1365/12/12

بسیجی دلاور قنبر علی فرزند یوسف در روستای استخرسر که به بام دودانگه مشهور است به دنیا آمد. بدین ترتیب اقیانوس گیتی او را همچون دری گرانبها در برگرفت. قنبرعلی از همان دوران کودکی در چهره اش صفا و صمیمیت برق میزد. دوران کودکی و تحصیلات ابتدایی را در زادگاه و در دامان والدین خود سپری کرد. تحصیلات راهنمایی را در روستای پهندر با تحمل حدود 5 کیلومتر پیاده روی روزانه با موفقیت پشت سر نهاد. اواسط دوران متوسطه تحصیلاتش بود که بوی خوش شهادت به مشامش رسیده و او را به سیطره خود درآورد. این رستم دیوستیز لباس مقدس بسیجی برتن کرده و صندلیهای راحت کلاس درس را رها و عزم قربانگاه اسماعیلیان گشت. او سرانجام در سال 1365 در منطقه شلمچه با افتخار و استقبال ملائک به دیار باقی شتافت.
فرازهایی از وصیت نامه شهید قنبرعلی ذلیکانی
هنگامی که رزمندگان از صمیم قلب قصد دارند به جبهه بروند، خداوند برای آنان برائت از آتش جهنم را مینویسد. و هنگامی که رزمندگان اسلام با دشمنان خدا روبرو شدند اهل دنیا دیگر نمی توانند اندازه ثواب آنها را درک کنند. در واپسین لحظات، برآن شدم تا برای آخرین بار با شما مختصر درد دلی کنم. قبل از هر کلامی، سخنم با پدر ومادرم است که رنج و زحمت فراوانی برای من متحمل شدند. باستناد کلام زیبا و پرمعنای امام حسین (ع) که وقتی به طرف کربلا حرکت می کرد با شما سخن می گویم. فرموده اند:
گرچه دنیا زیبا و دوست داشتنی است و آدم را به طرف خود میکشد. اما خانه آخرت خیلی زیباتر از دنیا است.
من اول از خداوند برای شما طلب آمرزش میکنم برادران و خواهران مهربان، گرچه جدایی از شما واقعا کار دشواری است، اما خوب میدانید که نشستن و تن به ذلت و خواری دادن و شاهد قربانی شدن ارزشهای انقلاب اسلامی بودن کاری است بس دشوارتر. لذا از همه شما میخواهم که پیرو صدیق امام باشید و در پاسداری از انقلاب بکوشید. خانواده گرامیم، ما همان وظیفه ای را که اولین پاسدار اسلام امام حسین(ع)، برایمان تعیین کرده است، برای خود انتخاب کرده ایم. حسین (ع) با صدام زمانش سازش نکرد، ما هم نباید سازش کنیم

تقویم دفاع مقدس
  • 1359/2/5: شكست حمله نظامی آمریكا به ایران در طبس در اثر طوفان شن
تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید قربانعلی اسماعیلی (روستای سنگده): در موقع تشیع جنازه ام دستهایم را از تابوت بیرون گذارید تا دنیا پرستان بدانند که با دست خالی از دنیا می روم و چشمهایم را باز گذارید تا کوردلان بدانند که کورکورانه این را انتخاب نکرده ام.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط