شهید رشید جعفری

محل تولد: روستای میانا

تاریخ تولد: 1341

تاریخ شهادت: 1361/2/12

آقای جعفری از روستای میانا نیز گوی سبقت را در ایثار و استقامت از همگان ربورد او با تقدیم دو فرزند و داماد خانواده به انقلاب مسیر رستگاری را برای خویش هموار کرده است رشید در سال 1341 در روستای میانا دیده به جهان گشود تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رسانده و به علت انتقال خانواده به شهر سمنان تحصیلات راهنمایی و متوسطه را در آنجا باتمام رسانید و در سال 1359 موفق به اخذ دیپلم در رشته راه و ساختمان شد شهید جعفری در اکثر تظاهرات و فعالیت های قبل از انقلاب شرکت فعال داشت با تشکیل بسیج سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت آن در آمد و با وجودی که در دانشگاه نیز پذیرفته شده بود صورت متناوب در جبهه ها حضور پیدا می کرد او برای آخرین بار جهت شرکت در مبارزه برای آزادی خرمشهر با خانواده اش وداع کرد و سرانجام در تاریخ 12/2/1361 در عملیات بیت المقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
فرازی از وصیت نامه شهید:
برادر و خواهر مسلمان من در راهی قدم نهادم و وارد دانشگاهی شدم که استادش حسین (ع) و درسش شهادت است. خداوند خدمات و احیانا شهادت بنده حقیرش را که صرفا برای استقلال و اعتلای اسلام عزیز است بپذیرد. متأسفم که انسان از علم به چه نحو استفاده میکند و برای رسیدن به مقام و جاه به جنایت متوسل می شود. این برای من قابل تحمل نیست که خون شهیدان ما یعنی انقلاب اسلامی در معرض خطر قرار گیرد. آری همه، سنگینی مسئولیت بزرگی را بر دوشهایمان احساس می کنیم و امیدواریم که شانه از زیر این مسئولیت خالی نکرده و به خواسته شهیدانمان جامه عمل بپوشانیم .

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهيد مصطفى ابراهيم آبادى: چه خوبست از خود گذشتن و به ملکوت پيوستن، چه خوبست از هيچ به همه چيز رسيدن و چه خوبست از فنائى به جاودانه رسيدن و چه زيباست شهادت
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط