شهید عسکری خادمی

محل تولد: روستای امامزاده علی


تاریخ شهادت: 1366/2/18

پاییز سال 1340 چشمان اهالی روستای امامزاده علی(ع) بندرج وقتی جاده منتهی به شهر را می پائیدند نوجوانی را میدیدند که باشور و حال وصف ناپذیر راهی حوزه علمیه بود و قلب مهربان مادر به آرزوی روزی که عسگری به منبر رفته وعظ بخواند بی تاب بود. اراده خداوند این چنین بود که عسگری طلبه، نه بر منابر بلکه بر استوارترین قله های تاریخ یعنی شهادت برای همگان سخن از عزت و افتخار بگوید. عسگری خادمی حوزه و درس را رها کرده و بعنوان بسیجی به منطقه عملیاتی کربلای 10 عازم و بعد از مدتها جنگیدن در تاریخ 18/2/1366 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
فرازی از وصیت نامه طلبه شهید عسگری خادمی:
سرانجام هر ظلمت و تاریکی روشنایی است و سرانجام زندگی و حیات نیز مرگ است. هدف از خلقت انسان امتحان و آزمایش روی زمین می باشد. هرانسان پس از گذشت چند سال باید بار سفر ببندد. پس چه بهتر که این هجرت به سوی خدا و در راه رضای خداباشد... از خداوند می خواهم که مرگی را نصیبم کند که در آن افتخار و سعادت است یعنی کشته شدن در راه هدف امت مسلمان. باید انقلاب به امام زمان (عج) سپرده شود و حفاظت انقلاب نیاز به هوشیاری ما در خط امام و متعهد بودن به انقلاب و بی تفاوت نبودن در برابر مسائل جامعه دارد.
امت شهیدپرور! من این راه را با آزادی کامل انتخاب نمودم هر چند که لیاقت شهید شدن را ندارم. پدرجان من شیعه آن امام خیبر گشایم، چگونه میتوانم آرام بگیرم درحالیکه دشمن میخواهد اسلام و قرآن را از بین ببرد که البته کور خوانده است.

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید محمد نوروزی (روستای ولیک چال): از شما می خواهم پشتیبان ولایت فقیه باشید. امام عزیز را تنها نگذارید. از جوانان بخواهید ادامه دهنده راه شهدا باشند. نماز جمعه و جماعات و مجالس اسلامی را رها نکنید.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط