شهید غلامرضا رضائی

محل تولد: روستای میانا

تاریخ تولد: 1339

تاریخ شهادت: 1367/3/4

شهید غلام رضا رضایی درسال 1339 در روستای سرخ ده بدنیا آمد تحصیلات ابتدایی را با مشقت فراوان در رفت وآمد بین روستاهای ورمز آباد و دینه سر به پایان رساند او بعدها به تهران مهاجرت کرد شهید در سال 57 به خدمت مقدس سربازی رفت و پس از پایان خدمت سربازی با آشنایی کامل از خانواده جعفری که 2 شهید تقدیم به این نظام کردند همسر خود را انتخاب نمود. آنگاه جهت امرار معاش به شهر نکا مراجعت نمود. وی بعد از شهادت دو تن از برادر های همسرش، شهیدان رشید و مجید جعفری تصمیم گرفت سلاح های بر زمین مانده آنان را بردارد و با حضور در جبهه های جنگ در عملیات مختلف راه آنان را ادامه دهد. او سرانجام در تاریخ 4/3/67 درمنطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد پیکر پاکش چند تکه استخوان بیش نبود بعد از 6 سال در سال73 کشف و در گلزار شهدا شهرستان نکا به خاک سپرده شد.
فرازی از وصیت نامه شهید غلام رضا رضایی:
...من بسیجی هستم از سلاله شهدای اسلام و وارث خون های گرم آنان که به سهم خود حرکت کرده تا برای آزادی هم کیشان بکوشم و آنان را از دست این جهان خوران غرب و شرق و مزدوران وابسته به آنان نجات دهم. آری اینان خوب میدانند که اگر اسلام پای بگیرد دیگر جای ماندن برای آنان نیست بنابراین تصمیم گرفتم به سوی خدا و تکامل و رشد و انسانیت هجرت کنم و سرزمین اسلامیم را از اشغال این بی دینان و فتنه جویان وابسته به امپریالیسم شرق و غرب در بياورم. لذا از برادران و دوستان میخواهم که برای شادی روح من و هم رزمانم سنگرها را پر کنند که خالی گذاشتن این سنگرها خیانت به اسلام و خون شهیدان است.

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید حسین یحیایی: ای خدا، این دلم، جانم، روحم فقط تو را می‌خواهد. دیگر طاقت ماندن در میان دنیا و دنیائیان را ندارد و می‌خواهد از وادی پر از گناه و وادی ساده کوچ کند و در وادی عشق و صفای روحانی فرود آید. ای انسان‌ها روح را الهی کنید، از مسیر دنیا طلبی خارج و در مسیر رضای خدا وارد شوید و رضای خدا بطلبید.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط