شهید زلفعلی غلامی

محل تولد: روستای پاجی

تاریخ تولد: 1346

تاریخ شهادت: 1363/4/16

شهید ذلفعلی غلامی در 8 فروردین سال 1346 در خانواده ای متین و مذهبی در روستای پاجی چشم به جهان گشود. او در محیطی کاملا معنوی پرورش یافت ولی فقر مادی خانواده مانع از آغاز تحصیلات وکسب علم و دانش او شد و با سن کمی که داشت کمک کار پدر بوده و درجهت کسب روزی حلال وتهیه مخارج خانواده همت گماشت. در سن 14سالگی مادرش را از دست داد.
شهید همزمان با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل نهاد سوادآموزی با شرکت در کلاسهای سوادآموزی استعدادهای خود را جهت کسب علم و دانش بروز داد و با شروع جنگ تحمیلی بارها برای شرکت در جبهه ها تلاش نمود. ولی کمی سن مانع از تحقق آرزوهایش می شد، اما روح معنوی و اراده قوی او موجب شد تا با دستکاری در شناسنامه در زمره ی سربازان ارتش اسلام قرار گیرد. اوپس از طی سه ماه آموزش در بیرجند عازم جبهه های حق عله باطل گردیده و در مناطق عملیاتی مختلف از جمله کوشک، جزیره مجنون و خرمشهر به نبرد پرداخت تا اینکه سرانجام در غروب روز شنبه 16/4/1363 در خرمشهر به شهادت رسید.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.

فرازی از وصیت نامه شهید ذلفعلی غلامی:
پدر بزرگوارم اگر من به آرزوی خود رسیدم که همان شهادت است هیچ ناراحت نباشید چون راهی را که انتخاب کردم راهی بود که امام حسین (ع) در همان راه به شهادت رسید. من نيز همینطور خواستم و انجام گرفت. از من راضی باشید. از شهادت من ناراحت نباشید، اگر شما ناراحت بشوید دشمن سوء استفاده می کند. شما پشتیبان ولایت فقیه باشید، نگذارید کسی از جمهوری اسلامی بدگویی کند. چون من قبول نمی کنم که قرآن مکتبم درخطر باشد ما باید از او دفاع کنیم....

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهيد صادق مهدى پور: خواهرم: حجاب تو مشت محكمى بر دهان منافقين و دشمنان اسلام مى زند.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط