شهید عبدالرضا خورشیدی

محل تولد: روستای پاجی

تاریخ تولد: 1348

تاریخ شهادت: 1367/1/22

شهید عبدالرضا خورشیدی در سال 1348 در روستای پاجی دیده به جهان گشود دوران ابتدایی را در زادگاهش و دوران راهنمایی را در مدرسه شهید متقی ساری به پایان رساند و بعد از آن در دبیرستان آیت ا... طالقانی ساری ثبت نام نمود و همزمان با تحصیل در فعالیت های اسلامی و انجمن اسلامی و بسیج نقش فعال داشته است. شهید برای اعزام به جبهه چند بار به واحد بسیج سپاه مراجعه نمود که به علت کمی سن با مخالفت مسئولین اعزام روبرو می شد تا اینکه در سال 1366 در اولین کاروان بسیجی جانبازان امام خمینی شرکت نموده و با طی مراحل آموزشی در پادگان بندپی بابل عازم جبهه های جنوب شده و به تیپ مهندسی 45 جوادالائمه پیوست و مشغول فعالیت شد. شهید پس از انجام ماموریتش و علیرغم حضور مداوم شش ماهه در منطقه بدون استفاده از مرخصی برای شرکت در عملیات شمال غرب در کیان رزمی باقی مانده و عازم منطقه عملیاتی والفجر 10 شمال غرب شد و سرانجام پس از چند روز تلاش و کوشش خستگی ناپذیر در گردان تخریب و خنثی سازی مین های بجا مانده از دشمن در شهرهای آزادشده خرمال ، حلبچه و کلویل در صبحگاه روز دوشنبه 22/1/67 در حین خنثی سازی مین به لقاء الله پیوست و پیکر پاکش در گلزار شهدای ساری به خاک سپرده شد .
فرازی از وصیت نامه شهید عبدالرضا خورشیدی:
... خوشحالم که این جان ناقابل خویش را فدای اسلام و قرآن و مکتب محمد (ص) میکنم و افتخار میکنم که فرهنگ و هدف من اسلام و قرآن است و از خداوند متعال سپاسگذارم که به من قدرت و توانایی داد تا بتوانم از اسلام و میهن اسلامی خود به اندازه استطاعتم دفاع کنم تا در آن دنیای ابدی لااقل در پیشگاه مقدس امام حسین (ع) روسفید باشم. وصیت من به تمام برادران و خواهران میهن اسلامی این است که گوش به فرمان امام امت باشند و مسئولین مملکت را در کارهایشان یاری و کمک کنند. دشمنان آنان را دشمنان خود بدانند و برای از بین بردن کفار و منافقین و دشمنان اسلام باید همه متهد شوید تا در نابودی آنها منسجم بوده و دین خود را به اسلام و قرآن و خون شهدا ادا کرده باشید ...

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید ایرج رضایی (روستای خرم آباد باکر): اگر کسی عاشق خدا باشد باید سختی های از طرف خدا را هم به آغوش جان بپذیرد که رنج و سختی از طرف خداوند برای مومن نعمت است.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط