شهید غلامعلی رحمانی

محل تولد: روستای پاجی

تاریخ تولد: 1341

تاریخ شهادت: 1363/5/20

شهید غلامعلی رحمانی در سال 1341 در خانواده ای مذهبی بدنیا آمد در سن هفت سالگی در مدرسه طوسکلا نکا مشغول به تحصیل شد. در سن 10 سالگی پدرش را از دست داد. بدین ترتیب زندگی او و مادرش دچار مشکلات و مصائب فراوان گردید. ولی او جوانی ستبر بار آمد. در سال 1360 با اخذ مدرک دیپلم از مدرسه هفده شهریور نکا به زادگاهش روستای پاچی بازگشت و مدت یکسال در نهضت سوادآموزی مشغول تدریس شد. در تاریخ 15/7/62 به خدمت مقدس سربازی اعزام و دوران آموزشی را در عجب شیر به پایان رسانید و پس از طی دوره تخصصی تکاوری 45 روزه در تهران در نوار مرزی کردستان مشغول خدمت شد و سرانجام در تاریخ 20/5/63 پس از 12 ماه حضور قهرمانانه در خط مقدم در منطقه بانه (سردشت) شربت شیرین شهادت نوشید.
فرازی از وصیت نامه شهید
اول سپاسگزار خداوند تبارک و تعالی هستم. او را شکر میکنم که زمانی به میهنم خدمت میکنم که حکومت آن به پایه اصول اسلامی طرح ریزی شده است و رهبرمان شخصی عالم و فاضل و مدبر و باتقوی، اسوه قرن، وارث راستین پیامبران، فرزند پاک حسین (ع)، حضرت امام خمینی می باشد. مادرم من با چشم باز این مرگ را انتخاب کردم و به شهادت رسیدم. شهادت چیزی نیست که هر شخصی به آن دست یابد. شهید شخصیت والایی و نزد خداوند ارزش داشته و همیشه در جوار حق تعالی است. من، تو و همه در این دنیا مسافر هستیم و باید برویم چه بهتر که در راه اسلام و قرآن جان شیرین را فدا کنیم و به لقا الله بپیوندیم. سفارش میکنم که تا آخر عمرتان یار امام و پاسدار اسلام باشید. نگذارید دشمنان از فرصت سوء استفاده کنند. نگذارید خائنین وارد صفوف به هم فشرده مؤمنان شوند. و ...

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید امیرعباس احتشامی (روستای مرگاب): ای امت حزب الله پشتیبان امام عزیز باشید و سعی کنید او را یاری دهید
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط