شهید سید رمضان مختاری

محل تولد: روستای سنگده

تاریخ تولد: 1340

تاریخ شهادت: 1360/6/27

شهید در فصل شکوفایی طبیعت در سال 1340 در روستای سنگده متولد شد. تحصیلات ابتدایی خویش را در روستای سنگده و تحصیلات راهنمایی خود را در پل سفید به پایان رسانده و سپس با تلاش و پشتکار دوره متوسطه را در رشته تجربی با موفقیت در شهرستان قائمشهر سپری کرد. شهید در زمان تحصیل علاقه وافر به جبهه و جنگ و دفاع از ارزشهای دینی داشتند تا جایی که عکس شهید چمران را همواره به همراه خودنگه می داشت. بعد از اتمام تحصیلات متوسطه به خدمت مقدس سربازی عازم شد و در منطقه عملیاتی سوسنگرد به مدت 7 ماه خدمت کردند که بدن مبارک و نازنین ایشان مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و موقعی که به مرخصی آمدند به گونه ای وانمود می کرد که حتی الامکان خانواده اش نفهمند که مجروح شده است. پس از اتمام مرخصی مجدداً به سوسنگرد برگشتند و بعد از کمتر از یک ماه در شهریور 1360 به درجه رفیع شهادت نائل گشتند.
فرازی از وصیت نامه شهید رمضان مختاری:
زندگی فقط در زیستن و خوش گذراندن خلاصه نمی شود بلکه زندگی در عقیده و جهاداست. من امروز عقیده ام به این انقلاب است وبرای استقلال میهن اسلامی وبرای حفظ نوامیس مسلمانان وبرای حفظ حکومت اسلامی ایران پا به این جهاد گذاشتم تا همانطور که با خدای خود پیمان بستیم که برای حفظ احکام قرآن از هیچ کوششی دریغ نورزیم وشعار اصلی ما در انقلاب را که نام بردم حفظ بکنیم حتی اگر جانمان را در این راه از دست بدهیم .دلم میخواهد تا خود را فدای اسلام بنمایم وبه ندای خمینی بت شکن که وارث پیامبر بزرگ اسلام در زمان حال است لبیک گویم .بدانیدکه هیچ کس مرا مجبور نکرده است تا به جبهه بیایم. بلکه خودم با عشقی که به انقلاب داشتم آمدم تا خود را فدای این انقلاب این دین و این کشور بنمایم.

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید محمدرضا موحد دانش: ای خواهران حجاب و عصمت و پاکدامنی را سرلوحه زندگی خودتان قرار دهید ، و همیشه فاطمه وار و زینب گونه زندگی و مبارزه کنید.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط