شهید علی اکبر قربانی

محل تولد: روستای پاجی

تاریخ تولد: 1339

تاریخ شهادت: 1364/7/16

شهید علی اکبر قربانی در سال 1339 در روستای پاچی متولد شد دوران ابتدایی و راهنمایی را در روستای ریکنده قائم شهر به پایان رسانید و به علت عدم امکانات مالی از ادامه تحصیلات بازماند و به شهرستان کرج مهاجرت و در کارخانه ریسندگی حصارک مشغول به کار شد. شهید قربانی مبارزات انقلابی خود را از سال 1353 آغاز نمود و تا پیروزی انقلاب اسلامی اعلامیه های امام خمینی را مخفیانه پخش می نمود و مدتی نیز تحت تعقیب نیروهای ساواک بود با پیروزی انقلا اسلامی و شروع جنگ تحمیلی از جمله افردی بود که به همراه دکتر مصطفی چمران به جبهه های حق علیه باطل اعزام و مدت دو سال در گروه جنگ های نامنظم در خطوط مقدم جبهه مسئولیت های بهداری و فرمانده گردان و گروهان را به عهده داشت او در عملیات ثامن الائمه ، فتح المبین، بین المقدس و ... شرکت نمود در این مدت چندین بار مجروح گردید ولی بعد از هر بار بهبودی مجددا به جبهه بر می گشت او بعد از شهادت دکتر چمران وارد ارتش جمهوری اسلامی شده و در لشگر 23 مخصوص و طی آموزش یک ساله تکاوری راهی منطقه کردستان گردید او که در گروه ویژه حفاظت اطلاعات داوطلبانه مشغول نبرد با ضد انقلابیون و دشمنان بعثی در تاریخ 16/7/1364 در منطقه بانه در حین درگیری با منافقین به درجه رفیع شهادت نائل آمد .
فرازی از وصیتنامه شهید:
... خدایا تو میدانی که چقدر گناه کار و معصیت کار می باشم ولی در راه تو و در راه اسلام گام برداشتم و به شوق تو به جبهه آمده ام تا بتوانم در اینجا ترک گنه کنم. خدایا اگر شهادت را نصیبم نکردی لااقل لیاقت ترک گنه را به من عطا کن. این جبهه، جبهه ی حسین بن علی(ع) است. در این جبهه نور الهی نهفته است. من آمده ام تا از این نور الهی و معنوی، توشه ای برای آخرت جمع آوری کنم. امیدوارم که راهم و هدفم با اخلاص باشد. خدایا مرا بیامرز و به پدر و مادرم صبر و به امام عزیز طول عمر عنایت بفرما. خدایا قطره قطره خونم را بگیر و به لحظه لحظه عمر امام بیفزا ...

تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید مهدی رجب بیگی: بگذارید بند بندم از هم بگسلد، هستیم در آتش درد بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود، باز هم صبر می‌کنم و خدای بزرگ خود را عاشقانه می‌پرستم. آرزو داشتم که شمع باشم، سر تا پا بسوزم و ظلمت را مجبور به فرار کنم. به کفر و طمع اجازه ندهم بر دنیا تسلط یابد.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط