شهید سید حسن جعفری

محل تولد: روستای جورجاده

تاریخ تولد: 1342

تاریخ شهادت: 1363/8/21

در تاریخ 2 شهریور سال 1342 از روستای جورجاده فرزندی از خانواده مذهبی آقای جعفری دیده به جهان گشود که نامش را حسن نامیدند. دوران ابتدایی را در زادگاه خود سپری نمود. او در سال سوم ابتدایی در سن ده سالگی قرآن را بطور کامل از پدر آموخته بود. دوران تحصیلات راهنمایی را در شهرستان قائمشهر با موفقیت سپری نمود. دوران متوسطه او مصادف گشت با تبلور انقلاب شکوهمند اسلامی. او فعالانه در سخنرانیها و تظاهرات علیه رژیم منفور شاه شرکت می نمود. تحصیلات دوره متوسطه را با موفقیت کامل در رشته حسابداری پشت سر نهاد. البته وی قبل از اینکه دیپلم خویش را کسب نماید یکبار در سال 1361 به عنوان بسیجی جان بر کف عازم کارزار نور علیه ظلمت شد. بعد از 3 ماه فعالیت در جبهه کردستان دوباره به سر کلاس درس برگشت. مجدداً در تاریخ 15/4/1362 به میعادگاه عاشقان جبهه های غرب مراجعت نمود. شهید سید حسن جعفری بعنوان فرماندهی سپاه پاسداران مریوان برگزیده شد. او سپس به جبهه های نبرد خونین شهر رفت و در همانجا مورد اصابت ترکش کاتیوشا قرار گرفته و به شدت زخمی شد. بطوریکه کیسه صفرا، کبد، طحال و معده او پاره گردید. او را با هواپیما به بیمارستان شهید مدرس تهران آوردند و این دلاور سرانجام زیر عمل جراحی در تاریخ 21/8/1263 با لبی تشنه، جان به جان آفرین تسلیم نمود.
روحش شاد

تقویم دفاع مقدس
  • 1362/7/27: عملیات والفجر4 - شمال مریوان و منطقه عمومی پنجوین در دره شیلر داخل خاك عراق
تصویر روز
سخن شهدا
  • شهید قربانعلی اسماعیلی (روستای سنگده): در موقع تشیع جنازه ام دستهایم را از تابوت بیرون گذارید تا دنیا پرستان بدانند که با دست خالی از دنیا می روم و چشمهایم را باز گذارید تا کوردلان بدانند که کورکورانه این را انتخاب نکرده ام.
شعر روز
عشق بود و جبهه بود و جنگ بود
عرصه بر گُردان عاشق تنگ بود
هر که تنها بر سلاحش تکیه کرد
مادری فرزند خود را هدیه کرد
در شبی که اشکمان چون رود شد
یک نفر از بین ما مفقود شد
آنکه که سر دارد به سامان می رسد
آنکه که جان دارد به جانان می رسد
دیده ام ، دستی به سوی ماه رفت
بی سر و جان تا لقاءالله رفت
زندگیمان در مسیر تیر بود
خاک جبهه ، خاک دامنگیر بود
آنکه خود را مرد میدان فرض کرد
آمد از این نقطه طی الارض کرد
هر که گِرد شعله چون پروانه است
پیکر صدپاره اش بر شانه است
تن به خاک و بوی یاسش می رسد
بوی باروت از لباسش می رسد
دشمن افکنهای بی نام و نشان
پوکه ی خونین شده تسبیحشان
کار هرکس نیست این دیوانگی
پیله وا می ماند از پروانگی
سایت های مرتبط